الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
301
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
الحسين فرزند او را آوردند طفل بود او را بر دامن نشانيد مردى از بنى اسد تيرى افكند و او را ذبح كرد . ( 1 ) ابو مخنف گفت : عقبة بن بشير اسدى گفت كه : ابو جعفر محمد بن على بن الحسين - عليهم السلام - با من فرمود : اى بنى اسد ما از شما خونى طلب داريم . گفتم : گناه من چيست رحمك اللّه يا ابا جعفر آن چه خون است ؟ فرمود : پسركى از آن حسين عليه السّلام را نزد او آوردند در دامنش بود كه يكى از شما تير افكند و او را ذبح كرد پس حسين عليه السّلام دست از خون او پر كرد و بر زمين ريخت و گفت : اى پروردگار اگر نصرت را از آسمان بر ما بستهاى پس بهتر از آن نصيب ما كن و از اين ستمكاران انتقام ما را بگير . ( 2 ) و سبط در تذكره از هشام بن محمد كلبى حكايت كرد كه : چون حسين عليه السّلام آنها را ديد بر كشتن وى متّفق ، مصحف را بگرفت و بگشود و بر سر نهاد و فرياد زد : ميان من و شما اين كتاب خدا و جدّم محمد رسول او ، اى مردم به چه سبب خون مرا حلال مىداريد ؟ ! و كلبى نظير آنكه در اول صبح عاشورا گذشت آورده است تا گويد : آنگاه حسين عليه السّلام روى بگردانيد طفلى از آن خويش را شنيد از تشنگى مىگريد دست او را بگرفت و فرمود : اى مردم اگر بر من رحم نمىكنيد بر اين طفل ترحّم كنيد . پس مردى از آنها تيرى افكند و آن طفل را ذبح كرد و حسين عليه السّلام بگريست و مىگفت : خدايا حكم كن ميان ما و اين مردمى كه ما را خواندند تا يارى كنند ، آنگاه ما را كشتند . پس ندايى از آسمان رسيد : اى حسين او را رها كن كه وى را در بهشت دايهاى معيّن است . و بعد از آن گويد : حصين بن تميم تيرى افكند كه در لب آن حضرت جاى گرفت و خون از دو لبش روان گشت و مىگريست و مىگفت : خدايا سوى تو شكايت مىكنم از آنچه با من و برادران و فرزندان و خويشان من مىكنند . و ابن نما گويد : آن طفل را با كشتگان اهل بيت بنهاد . ( 3 ) و محمد بن طلحه در مطالب السّؤل از كتاب الفتوح نقل كرده است كه : امام عليه السّلام فرزند صغيرى داشت تيرى آمد و او را بكشت پس او را به خون آغشته كرد و با شمشير زمين را بكند و نماز بگزاشت بر وى و به خاك سپرد و اين ابيات گفت : كفر القوم و قدما رغبوا . و در احتجاج است كه : چون تنها بماند و كسى با او نبود مگر على بن الحسين عليه السّلام و پسرى ديگر شيرخوار نامش عبد اللّه آن پسر را روى دست بگرفت تا وداع كند ناگهان تيرى بيامد و بر بالاى سينهء او نشست و او را ذبح كرد پس امام عليه السّلام از اسب به زير آمد و با غلاف شمشير قبرى كند و او را به خون بياغشت و دفن كرد آنگاه برخاست و مىگفت همان ابيات را .